تبلیغات
فاتحان بدر و خیبر - مطالب خرداد 1394
ما فاتحان بدر و خیبر بی‌قراریم * امروز دیگر شوق فتح مکه داریم
« بسم الله الرحمن الرحیم »



چقدر نمی شناسمت دکتر جان !






شهادتتــــ مبارکــــ



طبقه بندی: خاکیان افلاکی،
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 خرداد 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »




اینجا شرهانی ست

سلام بر تو ای شهید گمنام


سلام بر شما شهدا که قبورتان یادآور بقیع است

نسل زهـرا (علیها السلام) . . .

کمی خاک

قدری هوا برای تنفس می برم

راستی

فاتحه ای بخوانید برای زنده شدن روحم

و شاید حمد شفاء



صدای هق هق . .

از گوشه و کنار شرهانی به گوش می رسد همواره

شرهانی عزیز . . .

التماس دعا




ثبت شده در : سه شنبه ، یازدهم فروردین ماه سال 1394 ، ساعت 11:45 ؛ دقایقی پس از شرهانی



طبقه بندی: سفرنامه ی جنوب،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 خرداد 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسـم الله الرحمن الرحیـــم »




قدم به قدم

لحظه به لحظه

می روم که نزدیک شوم

عملیات محرم

والفجر اول

سلام بر شرهانی در 11 فروردین فاطمی ترین بهار عمرم

سلام بر زندگی و سلام بر ماه



و چه زود می گذرند ثانیه ها

به عمر 30 سال





ثبت شده در : سه شنبه ، یازدهم فروردین ماه سال 1394 ، ساعت 9:15 ؛ اتوبوس به سمت شرهانی



طبقه بندی: سفرنامه ی جنوب،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 خرداد 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »



گاهی هر چه تلاش می کنی

هر چه زمان می گذرد

نمی توانی

نمیتوانی که نمیتوانی

نمی شود که نمیشود بعضی غم ها را از دلت بیرون بکشی

نمیخواهی بکشی

نباید بیرون بکشی

باید با این درد بسوزی تا فراموش نکنی چه گذشت . . .


غم 175 غواص دست بسته ی زنده به گور شده ، از این نوع غم هاست ....



گاهی دلت میخواهد یک جیغ بلند بلند بلند از ته ته ته دلت بزنی






جگر گوشه های وطنم سلام ؛ جگرگوشه های اسلام ؛ جگر گوشه های انقلاب ؛ فرزندان روح الله

خوش آمدید مسافران ما ؛ چقدر دیر کردید . . .



طبقه بندی: خاکیان افلاکی،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 خرداد 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »





باورت می شود ؟!

کنار مزارش نشسته بودی

. . .




کنار مزارت نشسته بودم و گروه گروه زائران شهداء وارد گلستان شهداء می شدند . . .

ساعت نزدیک به 11 شب ؛

می دانی یعنی چه ؟!


بگذار بگویم زائران مزار زین الدین . . .

می دانی ؟!

می آمدند در بهشت  . . .

هدایت می شدند به سمت مزار تو . . .


به هم می گفتند : اینجا شهید زین الدین است ، این عکس اوست و عکس برادرش ؛ این مهدی است و مجید برادرش ؛ اینجا مزار زین الدین است . . .


سپس از بهشت دور می شدند . . .

آنها شاید آمده بودند فقط تو را ببینند . . .


دروغ چرا ... ؟!

باید اعتراف کنم که من هم . . .


می دانی که چقدر التماس کردم تا بیایم . . .


یاد التماس های طلائیه ام افتادم . . .








ثبت در : چهارشنبه ، 6 خرداد ماه سال 1394 ؛ ساعت 00:31 بامداد



طبقه بندی: خاکیان افلاکی، شهید مهـدی زینُ الدّین،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 خرداد 1394 توسط خادمة الشُّــهداء