تبلیغات
فاتحان بدر و خیبر
ما فاتحان بدر و خیبر بی‌قراریم * امروز دیگر شوق فتح مکه داریم
« بسم الله الرحمن الرحیم »








بغض هایی که سی و اندی سال است فروخورده می شود .

دیروز سی و چندمین سال می شد که به 14 تیر ماه رسیدیم .

همان 14 تیر ماه لعنتی را می گویم که همه می دانیم ...

همان 14 تیر ماهی را که برخی خود را به فراموشی می زنند ...

ربودن حاج احمد را می گویم

حاج احمد متوسلیان و 3 یارش . . .

همان حاج احمد که عده ای به ربوده شدنش کمک کردند . . 

و همان عده ، سی و سه سال است که در تبادل اسرا غفلت ورزیدند و مانع شدند تا مظلومیت ژنرال متوسلیان را چند برابر کنند


اما دیشبی که نبودشان مقارن با شب ضربت خوردن مولا امیرالمومنین حضرت علی (علیه السلام) بود، عجیب شب غریبی بود .



باید از برخی ها پرسید :

« می توانی جواب خدا را بدهی ؟! »


باید پرسید :

« در بین خاطرات دو نفره ات با امام ، در بین خاطراتت جای حاج احمد چرا خالیست ؟! »







طبقه بندی: حاج احمد متوسلیان،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 تیر 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »



می دانی آقا مهـدی . . .

دلم کمی تنگ شده . . .

بیش از کمی . . .








بی تابی های آن شبها را یادت می آید ؟!

کمی شبیه به آن شبها

می توانی تصور کنی

شب هایی با شوق مجنون

و امشب شوق چیزی دگر


راستی گفتم مجنون ، یاد « یک حساب » افتادم

جزیره را می گویم . . .

از طرف من به حاج همت بگو : 

« می شود طلب جزیره را در سردشت جبران کنی حاجی جان ، یادت که می آید؟! گفتم یکی طلب تو حاج همت ... »


همین امسال


هدیه ی تولد میخواهم


با التـــماس




یا صاحب الزمان  (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

ادرکنی مولا جان . . .

ادرکنی . . .




طبقه بندی: شهید مهـدی زینُ الدّین، خاکیان افلاکی،
نوشته شده در تاریخ شنبه 6 تیر 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »



چقدر نمی شناسمت دکتر جان !






شهادتتــــ مبارکــــ



طبقه بندی: خاکیان افلاکی،
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 خرداد 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »




اینجا شرهانی ست

سلام بر تو ای شهید گمنام


سلام بر شما شهدا که قبورتان یادآور بقیع است

نسل زهـرا (علیها السلام) . . .

کمی خاک

قدری هوا برای تنفس می برم

راستی

فاتحه ای بخوانید برای زنده شدن روحم

و شاید حمد شفاء



صدای هق هق . .

از گوشه و کنار شرهانی به گوش می رسد همواره

شرهانی عزیز . . .

التماس دعا




ثبت شده در : سه شنبه ، یازدهم فروردین ماه سال 1394 ، ساعت 11:45 ؛ دقایقی پس از شرهانی



طبقه بندی: سفرنامه ی جنوب،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 خرداد 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسـم الله الرحمن الرحیـــم »




قدم به قدم

لحظه به لحظه

می روم که نزدیک شوم

عملیات محرم

والفجر اول

سلام بر شرهانی در 11 فروردین فاطمی ترین بهار عمرم

سلام بر زندگی و سلام بر ماه



و چه زود می گذرند ثانیه ها

به عمر 30 سال





ثبت شده در : سه شنبه ، یازدهم فروردین ماه سال 1394 ، ساعت 9:15 ؛ اتوبوس به سمت شرهانی



طبقه بندی: سفرنامه ی جنوب،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 خرداد 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »



گاهی هر چه تلاش می کنی

هر چه زمان می گذرد

نمی توانی

نمیتوانی که نمیتوانی

نمی شود که نمیشود بعضی غم ها را از دلت بیرون بکشی

نمیخواهی بکشی

نباید بیرون بکشی

باید با این درد بسوزی تا فراموش نکنی چه گذشت . . .


غم 175 غواص دست بسته ی زنده به گور شده ، از این نوع غم هاست ....



گاهی دلت میخواهد یک جیغ بلند بلند بلند از ته ته ته دلت بزنی






جگر گوشه های وطنم سلام ؛ جگرگوشه های اسلام ؛ جگر گوشه های انقلاب ؛ فرزندان روح الله

خوش آمدید مسافران ما ؛ چقدر دیر کردید . . .



طبقه بندی: خاکیان افلاکی،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 خرداد 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »





باورت می شود ؟!

کنار مزارش نشسته بودی

. . .




کنار مزارت نشسته بودم و گروه گروه زائران شهداء وارد گلستان شهداء می شدند . . .

ساعت نزدیک به 11 شب ؛

می دانی یعنی چه ؟!


بگذار بگویم زائران مزار زین الدین . . .

می دانی ؟!

می آمدند در بهشت  . . .

هدایت می شدند به سمت مزار تو . . .


به هم می گفتند : اینجا شهید زین الدین است ، این عکس اوست و عکس برادرش ؛ این مهدی است و مجید برادرش ؛ اینجا مزار زین الدین است . . .


سپس از بهشت دور می شدند . . .

آنها شاید آمده بودند فقط تو را ببینند . . .


دروغ چرا ... ؟!

باید اعتراف کنم که من هم . . .


می دانی که چقدر التماس کردم تا بیایم . . .


یاد التماس های طلائیه ام افتادم . . .








ثبت در : چهارشنبه ، 6 خرداد ماه سال 1394 ؛ ساعت 00:31 بامداد



طبقه بندی: خاکیان افلاکی، شهید مهـدی زینُ الدّین،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 خرداد 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »




می دانی . . .

دلم طلائیه می خواهد

مجنون میخواهد

جزیره ی مجنون را می گویم

و صدای حاج همت که از اخلاص می گوید

و سید مرتضی که از صدای حاج همت در درونش می گوید که هرگز نمیگذارد خاموش شود . . .





عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم

دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می زنم

بی ماه مهر افروز خود ، تا بگذرانم روز خود

دامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم






گاهی از دلتنگی ، به ماه خیره می شوم و چه حس خوبیست وقتی بدانی که ماه برای توست




دلم مـعـــــراج می خواهد

معراج شــهداء را می گویم

می گویند 270 ستاره از شلمچه و مجنون و هورالهویزه آمده اند تا کمی در معراج ، آرام بگیرند  . . .



یادتان هست ؟!

من هم در معراج آسودم و جان تازه گرفتم تا به مجنون برسم

جزیره را می گویم


مجنون است دیگر . . .





ثبت شده در : 29 اردیبهشت 1394 ؛ ساعت 1:42 بامداد





طبقه بندی: شهید حاج محمد ابراهیم همّت،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »





سلام بر دوکوهه

بر میخانه ی عشق

سلام بر قدمگاه احمد متوسلیان

ابراهیم همت

مهدی زین الدین


احمد کاظمی و . . .





ثبت شده در : سه شنبه ، یازدهم فروردین ماه سال 1394 ، ساعت 8:17 ؛ اتوبوس به سمت شرهانی



طبقه بندی: سفرنامه ی جنوب،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »





سلام بر اندیمشک


شهر یکهزار شهید


سلام بر پادگان حاج احمد متوسلیان


سلام بر احمد متوسلیان





ثبت شه در : سه شنبه ، یازدهم فروردین ماه سال 1394 ، ساعت 8:13 ؛ اندیمشک ، اتوبوس در حال عبور از کنار پادگان حاج احمد بود به سمت شرهانی.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »




السلام علیکـــ یا صاحبـــ الزمان (عجل الله فرجک)


سلام بر شــهداء . . .


صبح به خیر دو کوهه . . .


سلام بر نوای راز و نیاز های شبانه که لالایی خستگی های سفرم بودند . . .



11 فروردین ، خوابگاه پادگان دو کوهه





ثبت شده در : سه شنبه ، یازدهم فروردین ماه سال 1394 ، ساعت 5:09 صبح ؛ خوابگاه بانوان اردوگاه شهید کلهر ، اندیمشک ، دو کوهه




طبقه بندی: سفرنامه ی جنوب،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »




دارم صدای نماز شب خواندنتان را می شنوم

از حسینیه ی جنوبی خوابگاه

خوابگاه پادگان دوکوهه . . .



قبولتان باشد ای مردان خدا

مضطرم به دعاتان و اجابت حق







ثبت شده در : دوشنبه ، دهم فروردین ماه سال 1394 ، ساعت 23:50 ؛ خوابگاه بانوان اردوگاه شهید کلهر ، اندیمشک ، دو کوهه

شب اول . . .




طبقه بندی: سفرنامه ی جنوب،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »




شخصی گفت : چه کار داری که کدام مسئول ، حاج احمد متوسلیان و دوستانش را به لبنان فرستاد؟ خداوند هدایتش کند و یا جوابش را بدهد!




در دلم گفتم : چه کار دارم که به ناحق فرستادشان و دیگر هرگز کسی آنان را ندید ؟!



به او گفتم :

 هر زمان که به عکس حاج احمد متوسلیان می رسم، بغض تمامی وجودم را فرا می گیرد و سراسر غم می شوم .

یاد راوی جنوب در میانه ی راه می افتم که گفت شاید هنوز زنده باشد !

آری شاید هنوز اسیر رژیم مجعول صهیون است !

یا شاید در گوشه ای از این دنیای غریب، زندگی می کند .




اما نه . . .

ما که می دانیم

خوب می دانیم پیش از رفتن گفت که می روم شهید بشوم و دیگر بازگشتی ندارم .

همان جمله که وقتی به حاج همت رسید ، شانه هایش از گریه لرزید و  شاید با خود گفت : حاج احمد که حرف الکی نمی زند . . .




و یادم می آید که پس از درگیری با اسرائیلی ها ، دیگر کسی حاج احمد را ندید .




هنوز سردرگمم که بگویم :

شهید حاج احمد . . .

یا جاوید الاثر حاج احمد . . .





باز در دل می گویم : 

می دانی حاج احمد ؟! فقط کمی دلــــم برایتان تنگ است ؛ همیــن !









طبقه بندی: حاج احمد متوسلیان،
نوشته شده در تاریخ جمعه 18 اردیبهشت 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن الرحیم »





دو کوهه . . .

خوابگاه . . .

پادگان . . .



این اسامی بسیار آشناست . . .

پیش از این قدمگاه بسیجیان بود و اکنون آن را می گویند : محل اسکان و کماکان قدمگاه آنان


حس عجیبی دارم ؛ حس نزدیک بودن به ماه و به زندگی . . .


گوئی از دمی فرو می برم که روزی زندگی فرو می برد

و بر تربتی گام می نهم که روزی ماه با ستارگانش . . .

و شاید خورشید بود و چشمان ماهش . . .


و من مجنون وار بر بی قراری ام اصرار می ورزم

بی تاب تربت مجنون شده ، می روم تا مجنون شوم

می روم کمی قرار گیرم

می روم کمی رها شوم


خودم

قلبم

و دستانم

که می لرزد همواره . . .




ثبت شده در : دوشنبه ، دهم فروردین ماه سال 1394 ، ساعت 23:24 ؛ خوابگاه بانوان اردوگاه شهید کلهر ، اندیمشک ، دو کوهه

دلتنگ طلائیه . . .



طبقه بندی: سفرنامه ی جنوب،
نوشته شده در تاریخ جمعه 18 اردیبهشت 1394 توسط خادمة الشُّــهداء
« بسم الله الرحمن  الرحیم »



می دانم که اصل سوم دین می گوید : « به علی شناختم من به خدا قسم خدا را » . . .


و نیز جائی خواندم که برای رفتن به سمت  علی (علیه السلام) باید از مسیر شهید زین الدین گذر کرد . . .

و من مسیر شهیدان را پیش گرفتم تا به علی (علیه السلام) و سپس به حق برسم ان شاءالله


مسیر حی ترین احیاء . . .

فاتحان و سرداران خیبر ها و بدر ها و احد ها و والفجر ها . . .



پس 


بسم الله الرحمن الرحیم








طبقه بندی: خاکیان افلاکی،
نوشته شده در تاریخ جمعه 18 اردیبهشت 1394 توسط خادمة الشُّــهداء